دل سنگر به شور افتاده ...

مطئمنی11 ساله وبلاگ می نویسی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
یا برای مظلوم نمایی اینو می گی؟ تا اونجایی که من یادم میاد هنوز 11 سال نشده چون حتی عمر شعر گفتنت به 8 سال نمیرسه اون اوایل هم که بسیجی بودی وبلاگ و این چیزا نمی دونستی چیه( دقیقا مثل شخصیت اول فیلم خصوصی ابراهیم)
نویسنده:یک آشنای قدیمی

خوب 
این متن یکی از کامنت های پست آخر وبلاگم بود ، آخ که سر و کله زدن با آدمایی که میگردن تا یه چیزی برای گیر دادن پیدا کن چقدر خسته کننده ست . 
ولی دم شما گرم برادر !!!! 

خاطرات خوبی دارم دارم از اون دوران  ، چقدر مشهد رفتیم ، چقدر دوستای خوبی بودیم برای هم  ، مراسمای عمر کشون رو یادته ؟ خجالت میکشیدم اون موقع وقتی سید اون شعرا رو میخوند و براش کف میزدن !! 
یادته که برادر؟!!!!

به شعر های امروز و شاعری همیشه ی من ایراد نگیر حاجی !! عمر کشونتون خیلی بد تر از آوردن کلمه سوتین تو شعره برادر !!!
من با کسی تو شعرام می خوابم که خیالیه و اصلا وجود نداشته
اما تو و تو ها !!!

یادته برادر؟  
سینه میزدیم و فکر میکردم هر چی سینه هام سرخ تر باشه زودتر میرم کربلا !!  مسابقه بود عزیز !! فقط من عقب میموندم ، چون صدام مثل یه بچه بود و خجالت داشتم با صدای بلند مجلس نام رو صدا بزنم ...

یه جوری گفتی " اون اوایل هم که بسیجی بودی وبلاگ و این چیزا نمی دونستی چیه " که انگار الان همه میدونن 

یادته برادر؟!!!! اون موقع باید میومدی رو سیستم کد DIR رو وارد میکردیم تا بره تو !!! خوب منم عشق داشتم برم عکسا رو ببینم تو کامپیوتر اون موقع وبلاگی نبود حاجی !! قضیه مال 18 سال پیشه !!!!

همین چند روز پیش بود یکی از بچه ها یه برگه داد به من که روش نوشته شده بود : سخت است فهماندن چیزی به کسی که برای نفهمیدن آن حقوق می گیرد 

کاش خودتو معرفی میکردی حاجی ، امیدوارم که حاجی شده باشی البته حاج آقا !!!!!

بی خیال این حرفا !! کدورتی نداریم که از هم . بیا بشینیم و دو جرعه شعر با هم بخونیم اگه کراهتی چیزی نداره . 

میتونستم یکی از بهترین شاعرای آیینی کشور باشم . اما دنیای من وسیع تر شد حاجی !! بسیجی بودنم تو خدمتم به دردم نخورد و افتادم کرمانشاه 
خدا رو شکر حاجی !
افتادم تو مهد غزل ! با ادمایی آشنا شدم که از این رو به اون روم کرد 
افتادم زیر پای اینترنت ! جایی که با غزل پست مدرن آشنام کرد 
افتادم !! ولی نه از پا !! افتادم تو خوشبختی !! افتادم تو آگاهی !! 
خدا نسیب تو ام بکنه اینو برادر !! آمین 

آمین ؟!! دعا های آخر سفره رو یادته ؟ خودشون تند تند میخوردن و آخرش ما میموندیم و دعای سفره و غذای نصفه !!! یادش به خیر !!!!!!!
بسیجی بودم حاجی ! هرگز نمیگم از اون روزا پشیمونم ! نیستم ! مگه نه اینکه شاهینم قاری قرآن بود ؟ مگه نه اینکه شاهینم بسیجی بود ؟  
چی بگم حاجی ؟ دلم خیلی پره ! 

دلم ازت پره برادر ! اون شب جلوی امامزاده رو یادته ؟ حتما یادته ! همین دو سه سال پیشو میگم ! شب عاشورا بود ! تازه از تهران اومده بودم و اودم اونجا دوستامو ببینم / دیدم آتیش بازی شد و یه عده ریختن رفیقامو زدن / همون جا وایسادم جلو یه مادر و دختری که اونا رو نزنن !! یادته برادر؟ اون شب خودت بودی یا برادرات وقتی اون ترکه ی درخت از بازوم رد شد و خورد تو صورت مادره ؟
دلم ازت خیلی پره برادر ! حالا هر چی میخوای بیا و بنویس !! تنها سلاحی که ما داریم همینیه که داری رو دسته ش یادگاری مینویسی !! یادگاری یادگاریه ، فرقی نمیکنه فحش باشه ، خاطره باشه ، یه قلب باشه یا .... 
دعات میکنم لاع لاع بدع حبه له همه
امیدوارم که به حاجتت برسی 
یا عشق - امیر سنجری 
 
 
 
عزیزان دلم ببخشید که یه ذره طولانی شد // حرف دیگه ای نمیزنم تا پست های بعدی که با شعر بروز کنم 

 
 
/ 7 نظر / 27 بازدید
آصف نوروزی

سلام دمت گرمه داداش درد بود همیشه سبز باشی و آفتابی

مهرناز عطایی

به این حرفها بها نده... خودتو ناراحت نکن.... صبور باش صبور... [گل]

علی باقری

سلام دقیقا یادم نمیاد کی ولی خیلی سال پیش بود که با هم کانون می رفتیم من بودم تو مهدی مسعود مرتضی توحیدو...یادش بخیر چه انجمنی داشتیم انجمن کانون نور را می گم شروع شاعرانگی مون بعد ها خطمون از هم جدا شد تو اونوری شدی و من اینوری اما از همون سالها که دقیقا نمیدونم چند سال میشه همیشه به وبلاگت سر میزدم چه وبلاگ قبلیت مسافر 63که نمیدونم چرا فیلتر شد و بعدشم این وبلاگ که امروز پیداش کردم هرچند همیشه بی سر و صدا میومدم و بی سر و صدا می رفتم اما این دفعه فقط میخوام یه جمله بگم خطاب به اون دوستی که این کامنت را برات گذاشته زمانی آدم به مخالفش توهین و فحاشی می کنه که دستش خالیه و هیچ حرفی برای گفتن نداره بهتره به جای اینکه توی وبلاگ این و اون کامنتای توهین امیز بذاری کمی مطالعه کن تا بتونی با منطق و استدلال با مخالفت بحث کنی نه فحاشی... ببخشید انگار از یه جمله بیشتر شد هرکجا هستی موفق باشی

غزل باراني

سلام مي دونستم توي شعر هاي آييني خيلي موفق بودي چون خيلي وقته مي شناسمت البته از دور خب گرايش به پست مدرن يه قدم بزرگه جايگاهش خيلي برتر از كاراي جشنواره اي و آيينيه مثل يه تابلوي ارزشمند هنري كه نميشه روش قيمت گذاشت موفقيتت روز افزون[گل]

سکوت

سلام امیر جان... من وبلاگ قبلیو دیدم 11سال فعالیت داشت... شهادت میدم! با شعرِ «سومِ فروردین، کافه دنج» آپم[خنثی]

یک آشنای قدیمی

سلام بارها جوابیه ای رو که برای کامنتم نوشته بودی خوندم ولی نفهمیدم چه ربطی به کامنت من داشت من که نه راجع به شعرت حرفی زدم نه اندیشه هات . خودت هم که خیلی خوب همه چی رو در باره خودت گفتی که چکاره بودی. عجیبه که همه این حرفا رو یه روزی خودم بهت گفتم حالا همون حرفا رو داری تحویلم میدی. مسئله این نیست که قبلا چی بودی و الان چی هستی مسئله اینه که به هیچی اعتقاد نداری نه اون موقعی ایه که مثلا بسیجی و مذهبی بودی به بسیج و مذهب اعتقاد داشتی نه الان که مثلا پست مدرن و روشنفکری به این اعتقاد داری.متاسفانه مثل بوقلمون مدام رنگ عوض می کنی و مهم اینه که هرکجا منافعت تامین بشه همونجایی وگرنه الان وضعت این نبود.مطمئنا اگه با اعتقاد برای امام حسین سینه میزدی به این منجلاب نفاق نمی افتادی. اگه با اعتقاد شعر آیینی می گفتی وضعت این نبود.در ضمن خیلی تعجب می کنم چه طور شعرای عمرکشون(که منم مثل تو ازش متنفرم) که توی یه محفل خیلی خصوصی خونده می شه باعث شرم و حیای تو میشه اما این همه از زیر شکم میگی و به قول خودت با معشوق خیالی خودت توی شعرت سکس می کنی و همه جا جار می زنی شرم و حیا نداری؟ باقی حرفها بماند بعد...