پس لرزه
نويسندگان
پيوندهای روزانه

 
 
 

 

میترسم از کابوس های هر شب و روزم

از  سرنوشت  دوستانم  قبل  پیری

از انزوای  دوستم  در اوج آزادی

دیوانه های باز در این شهر زنجیری

 

میترسم از بودن کنار شاعری هایم

از زندگی کردن در این حول و حوالی

از گوش های مردمی که گوششان کردند

میترسم از " سیگار با مشروبِ" خالی

 

میترسم از هر حرف ، از هر وازه ی ساده

ترس از نشستن با شمای دوست ، یا دشمن

از هر چه بی خوابی و از خوابت پریدن هام

ترس از "  دراکولای غمگین " درون من

 

...

 

 

دبستان که بودم معلم بهداشت داشتیم و هر شنبه دست ها رو روی میز میذاشتیم و ناخن های همه رو چک میکرد ، - جمعه ها روز گل بازی بود و همیشه یادم میرفت ناخن هامو بگیرم -  اما شنبه ای نبود که استرس داشته باشم

راهنمایی ، امتحانات نهایی ، مسابقات ورزشی ، رفتن یا نرفتن به دبیرستان نمونه – استرسی نداشتم برای هیچ کدوم

دبیرستان ، تک ماده ، کنکور ... وای کنکور J

حتی برای کنکورم استرس نداشتم

برای دانشگاه ، برای سربازی رفتن ، برای هیچ چیز زندگیم استرس نداشتم تجربه ی استرس داشتن رو دلم مونده بود ، دعوا هم که میکردم نه دلم میرزید و نه دستم

خیلی از شعرام خیلی جاها برگزیده شدن  و هیچ وقت پشت تریبون استرس نداشتم

اونقدر که با خودم میگفتم : باید برم یه روانشناس خوب ...

 

اما این روزها ...

بد جور  استرس دارم

بد جور نگرانم که آخرش چی قراره بشه

بد جور نگرانم که میتونم یا نه

بد جور ...

 

 

تبلیغات ما رو در اختیار داره و ما رو به سمت ماشین و لباس جذب میکنه.
ما کارهایی رو انجام میدیم که ازشون متنفریم تا با پولش آت و آشغال هایی رو بخریم که بهشون نیازی نداریم
!

( فایت کلوب)

 

قبل از نوشتن آخرین شعر چند تا وبگردی ِ به نظر من خوب رو معرفی کنم که با هم تقسیمشون کنیم :

 

1-

فرقی نمی کند تو که باشی کدام متن
آقای موسوی و حسن، میم و آمنه
مهری، نسیم و احمد و هر اسم دیگری
که گم شده ست مثل خودت توی آینه
فرقی نمی کند تو که باشی، کجای شعر
فرقی نمی کند چه کسی از چه خسته است
فرقی نمی کند به کجا می روی، چطور!
اینجا مسیر دایره ای شکل و بسته است
فرقی نمی کند که چرا زندگی کنی
یا که کجای متن به بن بست خورده ای
سیگار، فلسفه، عرق و گریه و کتاب...
فرقی نمی کند!... تو به هر حال مرده ای
انسان محو! معنی در متن گم شده!
گرچه جهان کلام به آخر رسیده ای ست
دلتنگی ات بزرگتر از گریه کردنت
تنهایی ات بلندتر از هر قصیده ای ست...
مهدی موسوی

 

 

2-

 

همیشه اول فصل بهار می‌خندم
تو دیده ای چه قدَر بی قرار می‌خندم

ولی نیامدی امسال، حال من خوش نیست
عجیب نیست که بی اختیار می‌خندم
خبر رسیده که عاشق شدی، نمی‌دانی
به حال و روز خودم زار زار می‌خندم
...
پرنده ای که قفس در بهار را می‌خواست
پریده است برای چه کار؟ [ می‌خندم ]

به زیر بال و پرم زرد زرد می‌افتند
به روی شاخه‌ی شان قار قار می‌خندم

خبر رسیده که مردی گرفته دستت را
خبر رسیده که من داغ دار می‌خندم؟
خبر رسیده که اشکی نمانده در چشمم؟
خبر رسیده که در شوره زار می‌خندم؟
خبر رسیده که یک شهر دور من جمع‌اند؟
خبر رسیده که دیوانه وار می‌خندم؟
خبر رسیده ...؟ رسیده...؟ بگو دِ لامصب
بگو دِ ... تف به تو ای روزگار
می خندم به خنده‌های مکرر که گریه می‌پاشند
به این ردیف سمج چند بار می‌خندم

چهار پایه‌ی دنیا هُلم نمی‌دهد و ...
نه مثل حلقه‌ی بالای دار می‌خندم
ب
ه جای اسم تو بمبی تهِ تهِ قلبم
4، 3، 2 و یک / انفجار
محمد ارثی زاد

 

3-

ما رو واسه زندگی کردن میارن اینجا و این دقیقا همون چیزیه که ازمون می گیرن!!!

رستگاری در شائوشانگ

 

 

 

اما شعر :

تقدیم به زیبای زندگیم " زهرا "

 

 

بغل کن ! توی خشکسال تنت

داره آب ماهیشو پس میزنه

دلم مثل دریاچه های نمک

داره توی خشکی نفس میزنه

 

شدم مثل بچه ، که کابوسشه -

- که قانون بازی فراموشته

که لولوی قصه تو رو می بره

که تنها پناه من آغوشته

 

بغل کن ! وگرنه به زورم شده

غم تازه من رو بغل میکنه

که خودکار مشکیم توی اتاق

منو تو نبود تو حل می کنه

 

                  بغل کن ! که آغوشت اندازه مه

                  بغل کن ! هنوزم دلت با منه

                  نگو جنس آینده از خنده نیست

                  بغل کن ! بغل کن ! دلم روشنه

 

بذار غم از این خونه دل بکنه

نمیخوام وجودت خیالی بشه

لبم تشنه ی بوسه ی داغته

بذار خونه حالی به حالی بشه

 

سرم رو بگیر از لبم سر بکش

شراب لبت تو وجودم کمه

نباشی تنم آب میشه ، دلم

داره شور آینده رو میزنه

 

شدم مثل وقتی که تنهاییام

درست وقت چیدن ملخ میزنه

اگه کاری از داس هم بر نیاد

می مونه زمستون شه ، یخ می زنه

 

                  بغل کن ! که آغوشت اندازه مه

                  بغل کن ! هنوزم دلت با منه

                  نگو جنس آینده از خنده نیست

                  بغل کن ! بغل کن ! دلم روشنه

 

 

 

                                                           امیر سنجری – نقد یادتون نره

 

[ ۱۳٩۱/٧/٧ ] [ ٦:٢٥ ‎ب.ظ ] [ امیر سنجری ]

شعر و شعر و شعر

 

 

بحث آن روز بحث جنسی بود

با رفیقان خسته ی لاسش

چتر بازان دوباره افتادند

روی کمپوت های گیلاسش

                                    بحث هاشان فقط همین بوده ست

_ خوبیش اینه که سرنشین داره

دهنت طعم گوشت میگیره

که زبون تو زیر دندونات

با یه جنس لطیف درگیره

                                    که یکیشان همیشه در دود است

_ دود گفتی و عاشقم کردی

میکشم ، آخه ترک اون ژوره

جنس خوبیشت آخه لامژهب

چاره یک شیخ و دود وافوره

                                    عشق یک ادعای بیهوده ست

_ دختر ِ دختر ِ فلانی را

دیدمش ، به چه جنس مرغوبی

بر و بازوی خوشگلی داره

چه سر و سینه های مطلوبی

                                    نه ! برای دو تا شدن زود است

_ این دو تا جنس ترکیه ، اما

این یکی جین ِ چینی ِ اصل ِ

مد ِ روزه ، برای اطمینان

دو سه تا دکمه هم بهش وصله

                                    فکر هاشان همیشه فرسوده است

_چه خیاری !! درازه و تازه !!

_قیمتش؟!

_           یک هزار ِ ، سالادی

این پلاستیک ِ آخر ِ باره

_ کاشکی جنس خوب میدادی

                                    دست هایی که سخت آلوده ست

_ جنس دندان آسیای شما

جنس ایرانیه ، و بدخیمه

که سوراخ درون این دندان

مثل یک چاه نفت  تحریمه

                                    پس دهانش همیشه نابود است

 

راه رفتم همه خیابان را تا صدای تو محو تر بشود

نکند خستگی و تنهاییم در نبودت بزرگتر بشود

از تو ، رویای تو فراریدن ، حرف ها را شنیدن و دیدن

با تمام وجود ترسیدن ،" زور باشی و دیر اگر بشود !!"

هی هوس بازی و گناه شدن ، روی انگشت ها نگاه شدن

وحشت باز رو سیاه شدن ، " نکند شعر من پدر بشود ؟! "

-          باید او را گرفتن و بردن ، زیر سیفون خانه اش مردن

مثل لفظ دقیق " گه خوردن " ، و نباید کسی خبر بشود

کاملا عادی و حساب شده ، رفتن از خانه ی خراب شده

حس وجدانی ِ عذاب شده        _      باید این داستان به سر بشود     _

 

بحث آن روز بحث جنسی بود

کات کردن پلان آخر را

با تو و زندگیم می کردم

داستان ِ دوباره از سر را

                                    "فصل آغاز قصه این بوده ست

                                    شرح کاندوم خریدن مجنون"  *

 

 

 

 

** یکی از بیت های بزرگ مرد زندگیم : سید مهدی موسوی 

پیج من در فیس بوک : https://www.facebook.com/amirsanjari.page

وبلاگ پس لرزه : https://www.paslarzeh.persianblog.ir

یا عشق

[ ۱۳٩۱/۱/٢۳ ] [ ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ ] [ امیر سنجری ]

بدون هیچ مقدمه ای

 

تو تعطیلات عید اراک – کافه دنج ، میزبان چند تا از دوست داشتنی ترین آدمای زندگیم بود

سید مهدی موسوی  ، فاطمه اختصاری ، محسن عاصی ، شبنم کاظمی ، آسیه حاج جعفری و خیلی از دوستانی که فقط و فقط برای ادبیات راه های چند صد کیلومتری رو طی کرده بودن و به شهر ما اومده بودن .

خوشحالم که خیلی شعر خوب شنیدم اون روز

خوشحالم که خیلی از دوستان خوبم رو دیدم

خوشحالم خیلی دوست جدید پیدا کردم

خوشحالم ...

هنوز خوشحالم

 

ممنون سید عزیز

 

ممنون فاطمه ی عزیز و محسن عزیز

 

ممنون شبنم و  آسیه دوست داشتنی

 

چند خبر و یک شعر :

وبلاگ سید مهدی عزیز مثل هر شب به روز است

وبلاگ غزل پست مدرن

 

صفحه شخصی من در فیس بوک هر هفته با یک شعر جدید

 

گارگاه مجازی شعر رو در وبلاگ سید بخونید

لینک در بالا داده شده است

 

 

اما شعر :

 

اول قصه ها تنت بود و

مست بودم درون لب هایت

دست من بود گوشی تلفن

داخل زندگی من پایت

 

و شدی لحظه های زندگی ام

توی لیوان آب من "پری"

توی جیبم " کلید دکانم"

زیر نامی شبیه تر به "زری "

 

در خیالم همیشگی بودی

توی خوابم همیشه می ماندی

مینشستی کنار یک مبل و

هی غزل های تازه می خواندی

 

خط کشیدم گذشته را / حتی

دختران همیشگی را هم

دختر محض زندگیم شدی

"دوست دختر ولی نمی خواهم "

 

با تو از زندگی فرار شدم

با خیال تو از غزل هایم

مثل لیوان آب می افتاد

داخل زندگی تو پایم

 

می شدم لحظه های زندگی ات

می شدم در خیال تو تکثیر

مثل یک گوسفند تزیینی

زیر نامی دقیق مثل "امیر"

 

در خیالت ... نه ! واقعی بودم

در کنارت همیشه می ماندم

می نشستم درون دکانم

هی غزل های تازه می خواندم

 

خط کشیدی به دور من اما

شرط این بود " شعر هم گاهی

باشد و با تو زندگی بکند "

"دوستی را ولی نمی خواهی "

 

کاش این زندگی خیالی بود

کاش با هم هبوط می کردیم

کاش می شد ...

 

نه همین زندگی مان خوب است

 

 

یا عشق – امیر سنجری

[ ۱۳٩۱/۱/٢٠ ] [ ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ ] [ امیر سنجری ]
مطئمنی11 ساله وبلاگ می نویسی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
یا برای مظلوم نمایی اینو می گی؟ تا اونجایی که من یادم میاد هنوز 11 سال نشده چون حتی عمر شعر گفتنت به 8 سال نمیرسه اون اوایل هم که بسیجی بودی وبلاگ و این چیزا نمی دونستی چیه( دقیقا مثل شخصیت اول فیلم خصوصی ابراهیم)
نویسنده:یک آشنای قدیمی

خوب 
این متن یکی از کامنت های پست آخر وبلاگم بود ، آخ که سر و کله زدن با آدمایی که میگردن تا یه چیزی برای گیر دادن پیدا کن چقدر خسته کننده ست . 
ولی دم شما گرم برادر !!!! 

خاطرات خوبی دارم دارم از اون دوران  ، چقدر مشهد رفتیم ، چقدر دوستای خوبی بودیم برای هم  ، مراسمای عمر کشون رو یادته ؟ خجالت میکشیدم اون موقع وقتی سید اون شعرا رو میخوند و براش کف میزدن !! 
یادته که برادر؟!!!!

به شعر های امروز و شاعری همیشه ی من ایراد نگیر حاجی !! عمر کشونتون خیلی بد تر از آوردن کلمه سوتین تو شعره برادر !!!
من با کسی تو شعرام می خوابم که خیالیه و اصلا وجود نداشته
اما تو و تو ها !!!

یادته برادر؟  
سینه میزدیم و فکر میکردم هر چی سینه هام سرخ تر باشه زودتر میرم کربلا !!  مسابقه بود عزیز !! فقط من عقب میموندم ، چون صدام مثل یه بچه بود و خجالت داشتم با صدای بلند مجلس نام رو صدا بزنم ...

یه جوری گفتی " اون اوایل هم که بسیجی بودی وبلاگ و این چیزا نمی دونستی چیه " که انگار الان همه میدونن 

یادته برادر؟!!!! اون موقع باید میومدی رو سیستم کد DIR رو وارد میکردیم تا بره تو !!! خوب منم عشق داشتم برم عکسا رو ببینم تو کامپیوتر اون موقع وبلاگی نبود حاجی !! قضیه مال 18 سال پیشه !!!!

همین چند روز پیش بود یکی از بچه ها یه برگه داد به من که روش نوشته شده بود : سخت است فهماندن چیزی به کسی که برای نفهمیدن آن حقوق می گیرد 

کاش خودتو معرفی میکردی حاجی ، امیدوارم که حاجی شده باشی البته حاج آقا !!!!!

بی خیال این حرفا !! کدورتی نداریم که از هم . بیا بشینیم و دو جرعه شعر با هم بخونیم اگه کراهتی چیزی نداره . 

میتونستم یکی از بهترین شاعرای آیینی کشور باشم . اما دنیای من وسیع تر شد حاجی !! بسیجی بودنم تو خدمتم به دردم نخورد و افتادم کرمانشاه 
خدا رو شکر حاجی !
افتادم تو مهد غزل ! با ادمایی آشنا شدم که از این رو به اون روم کرد 
افتادم زیر پای اینترنت ! جایی که با غزل پست مدرن آشنام کرد 
افتادم !! ولی نه از پا !! افتادم تو خوشبختی !! افتادم تو آگاهی !! 
خدا نسیب تو ام بکنه اینو برادر !! آمین 

آمین ؟!! دعا های آخر سفره رو یادته ؟ خودشون تند تند میخوردن و آخرش ما میموندیم و دعای سفره و غذای نصفه !!! یادش به خیر !!!!!!!
بسیجی بودم حاجی ! هرگز نمیگم از اون روزا پشیمونم ! نیستم ! مگه نه اینکه شاهینم قاری قرآن بود ؟ مگه نه اینکه شاهینم بسیجی بود ؟  
چی بگم حاجی ؟ دلم خیلی پره ! 

دلم ازت پره برادر ! اون شب جلوی امامزاده رو یادته ؟ حتما یادته ! همین دو سه سال پیشو میگم ! شب عاشورا بود ! تازه از تهران اومده بودم و اودم اونجا دوستامو ببینم / دیدم آتیش بازی شد و یه عده ریختن رفیقامو زدن / همون جا وایسادم جلو یه مادر و دختری که اونا رو نزنن !! یادته برادر؟ اون شب خودت بودی یا برادرات وقتی اون ترکه ی درخت از بازوم رد شد و خورد تو صورت مادره ؟
دلم ازت خیلی پره برادر ! حالا هر چی میخوای بیا و بنویس !! تنها سلاحی که ما داریم همینیه که داری رو دسته ش یادگاری مینویسی !! یادگاری یادگاریه ، فرقی نمیکنه فحش باشه ، خاطره باشه ، یه قلب باشه یا .... 
دعات میکنم لاع لاع بدع حبه له همه
امیدوارم که به حاجتت برسی 
یا عشق - امیر سنجری 
 
 
 
عزیزان دلم ببخشید که یه ذره طولانی شد // حرف دیگه ای نمیزنم تا پست های بعدی که با شعر بروز کنم 

 
 
[ ۱۳٩۱/۱/۱٥ ] [ ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ ] [ امیر سنجری ]

دلم میخواست یک ماه دیگه تولد 11 سالگی وبلاگم رو بگیرم 

دلم میخواست با یه شعر جدید به روزش کنم 

خیلی چیزا میخواستم و نشد 

وبلاگ مسافر رو حذف کردن از زندگیم 

اما نه من بیدی ام که با این باد ها بلرزم  / نه دوستانم تنهام گذاشتن 

خیلی برام سخت بود دل کندن از اون وبلاگ 

اما این روزها به کارهایی مجبوریم که ....

 

 انسان با گریستن به دنیا می آید و آنگاه که به اندازه کافی گریست ، می میرد ... - فیلم آشوب - کوروساوا 

 

از تمام دوستانی که تو وبلاگ قبلی لینک بودن درخواست میکنم تا توی پیام های وبلاگ آدرس وبلاگشون رو با نام وبلاگ بذارن تا لینکشون کنم 

از تمام دوستانی که لطف کردن و وبلاگ قبلی رو لینک داده بودن خواهش میکنم لینک وبلاگ رو تصحیح کنید  / خیلی سپاس 

 

(( ای خدا! 

چقدر دشمن داری ...

دوستاتم که ماییم : یه مشت عاجز علیل ناقص العقل ! که در حقمون دشمنی کردی ... ))   

 علی حاتمی - سوته دلان

 

این روزها خیلی تو فکر بودم 

خیلی دلم تنگ بود و هوای خیلی ها رو کرده بود  .  شعرای عاصی رو گوش میکردم تو گوشیم  . شعرای فاطمه رو گوش میکردم . شعرای سید مهدی رو گوش میکردم 

امروز اما فقط یه شعر تو ذهنم بود  از معصومه ( داوودآبادی ) :

 

یک قفل کافی بود تا درها بیاشوبند

از چاههای نفت، کفترها بیاشوبند

یک نیزه کافی بود تا در یک شب قطبی

از گورهای بی نشان، سرها بیاشوبند

سیلی بزن بر گوش شاعر باز، محکمتر

تا با زبانی آتشین کرها بیاشوبند

یک قطره خون کافی ست مارا آی همکاسه!

تا در غروب شهر، خنجرها بیاشوبند

ما نان آتش می خوریم و شعر می گوییم

حتی اگر یک روز، دفترها بیاشوبند

 

میبینی معصومه !!!! 11 سال دنیامو ازم گرفتن  - میدونی یعنی چی ؟ بچه ای که این همه سال حامله ش بودم افتاد  ، شعرا ، کامنت ها ، لینکا م ، دوستام ، دلخوشیم پرید معصومه !!!!

میخوام بچسبم به کتابام و تا صبح زار زار گریه کنم  ، فردا م یه روز دیگه ست !! 

یادته ؟ اسکارت چی میگفت ؟ : «می‌رم خونه و یه راهی برای برگشتنش پیدا می‌کنم. به هر حال فردا یه روز دیگه است!» 

خوب یادمه خاله !

فردا م یه روز دیگه ست 

وایسادم 

هنوزم سر جام وایسادم 

میخوام کاری کنم که خودت گفتی تو شعرت  :

 

به سرم زده که بندِ زندگی­مو آب بدم

پای سوخت و سوزش­م بمونم­و جواب بدم

به سرم زده تمومِ شیشه­هارو بشکنم

درارو ببندم و نفت بریزم رو پیرهنم

می­خوام امشب جیگرِ پنجره رو کباب کنم

با دوتا کبریتِ خیس دوباره انقلاب کنم

حیاط­و خاکسترِ ترانه­هام پر می­کنه

خیابون داره جنازم­و تصور می­کنه

به سرم زده که قفل خونه رو عوض کنم

راه بیفتم تُو خودم، خیابونام­و گز کنم

راه بیفتم تُو خودم چراغ­و روشن بکنم

تکلیف این کلماتِ داغ­و روشن بکنم

 

 

همیشه و همیشه محکم تر میمونم 

وبلاگ پس لرزه با یه شعر جدید شروع میکنه : 

نقد یادتون نره 

 

مردم ولی غزل غزل آبستن 

از استخوان مانده ی در زخمم 

از خنده ی به روز شده بر لب 

از یک چروک تازه ی بر اخمم

 

ده سال آزگار بدی کردم 

زاییدمت دوباره تو را کشتم 

زنجیره ای تباه شده , ذهنم

یک قاتل ضعیف شده , مشتم 

 

بر چشم های پر شده از حرصت 

هر روز مین وسوسه می کارم 

می انفجاردت فقط از گریه 

کپسول انفجاری ِ سیگارم 

 

ده سال با لب تو غزل گفتم 

با جمله های ساده ی تفضیلی

ده سال قطعه قطعه مرا کشتی 

با درد های مزمن ِ تحمیلی

 

لج بودی و برای تو لج کردم 

خندیدی و برای تو خندیدم 

تب کردی و کنار تو تب کردم 

لرزیدی و به حس تو لرزیدم 

 

در شادی ام کنار غمم بودی 

در غم کنار غم تر ِ لبریزم 

می خواستم تو را به همین منوال

بر دار ِ غصه هام بیاویزم

 

می خواستم ولی غزلم بودی 

یک دختر عتیقه ی قاجاری 

یک دختر جدید پر از عشوه 

یک کولی ِ نشسته ی بازاری 

 

یک انحنای خسته ی بی معنی 

یک مستقیم گم شده در تکرار

یک دختر کلاغ زده در تخت 

یک گربه ی پریده سر ِ دیوار 

 

فیلم جنایی ِ من و اشعارم 

یک آلت نشسته به خون بودی 

یک صحنه ی جنایت ِ بی جانی 

مقتول منتهی به جنون بودی 

       ::      ::       ::

بودی !!! ، ولی همیشه غزل بودی 

آرامش  ِ برابر  ِ طوفانم 

تسکین روز های پر از دردم

مشروب قرن ساله ی در جانم 

 

خوابیدمت ، کنار کتاب و تخت 

خواباندی ام برابر اشعارم 

مشروب خوردی و به تو مستم کرد 

ته پیک های خورده به تکرارم 

       ::       ::       ::

من مست بودم و تو مرا بردی 

در پادگان حومه ی آزادی 

ممنوع بود هر چه که می گفتی 

" اسکار های اصغر فرهادی 

 

از پورن های آمده در شعرت 

از شعر رفته از کمرت پایین 

از دوستان شاعر ِ در قلبت 

با هیچ ِ تازه  آمده ی شاهین 

 

از حرف های پر شده در وبلاگ 

وبلاگ های پر شده از - مسدود -

از شهر آهن و تب و خاکستر 

از انقلاب گم شده ات در دود  "

       ::        ::        ::

مستی / پریده بودی و دردم را 

در لایه لایه پیرهنم بودی 

آبستنی دوباره / مرا کردی 

تازه جنین ِ توی تنم بودی 

 

ده سال آزگار بدی کردم 

ده سال آزگار بدی دیدی

ده سال آزگار غزل گفتم 

ده سال آزگار تو خندیدی

 

ده سال آزگار غزل بودی 

بودی ، ولی درون تنم بودی 

                                      ارضا شدم !! بدون خود ارضایی !!!

                                      ده سال آزگار   زنــــــم   بودی 

 

 دکلمه ی شعر بالا رو میتونید از آدرس زیر دانلود کنید : 

ایــــــــــــــــــنـــــــــــــــجـــــــــــا 

 

مثل همیشه  ::::::::: یا عشق 

[ ۱۳٩٠/۱٢/۱۳ ] [ ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ ] [ امیر سنجری ]
   ........   

.: :.

درباره وبلاگ

موضوعات وب
لینک های مفید
link
امکانات وب
RSS Feed